هوالمحبوب
سلام....
امروز روز دوم معلمی من بود یه روز پر از هیاهو و نشاط بچه های خوشگل و بامزه و صد البته شیطون
معلمی با همه ی سختی هاش دلچسبه
اونقد دلچسب که با دیدن پسرای دوس داشتنی همه ی غم و غصه هام فراموشم میشه....
بچه هایی که معصومیت از نگاهشون می باره حتی امیرحسینی که چشاش از شیطنت برق میزنه و همیشه نظم کلاس رو میزنه به هم...
قد و قواره های کوچولو شون حرف زدنشون با یه حالت بامزه و شیرین اخم کردنهاشون برای من معلم خواستینه.
وقتی امیر کوچولو تنها پسر سبزه ی کلاس به محض رفتن مامانش میزنه زیر گریه دست و پاتو گم میکنی تمام تلاشت رو میکنی که دلش رو به دست بیاری با مهر هزار افرین با لبخندهای گاه و بیگاه با دست کشیدن رو سرش و تشویق کردنش که بچه ها یاد بگیرین چقد امیر با سلیقه رنگ آمیزی میکنه...
معلم ناشی و بچه های کلاس اولی حکایتیه برای خودش
پسرای من حتی فرق زنگ تفریح و کلاس درس رو درست نمیدونن وسط کلاس ریاضی خوراکی میخورن و وول میخورن دعوا میکنن حرف میزنن تو کلاس رژه میرن!
درباره ی شغلم به هرچیزی فک کرده بودم الا معلمی ولی خب قسمت بود که معلم باشم البته امیدوارم که باشم چون هنوز اول راهم و ادامه ی حضورم در قامت یک معلم به خیلی چیزها بستگی داره.
جالب ترین چیز کلاس ما اینه که ما شیش تا امیرحسن داریم وقتی میگم امیرحسن هر شیش نفرشون زل میزنن تو چشمام!
امیدوارم روزهای آینده خاطرات بامزه ی این بیست مرد کوچک رو براتون تعریف کنم!
یاحق
برچسب:
نویسنده: sara