ر
ئیس به من گفت : تنها به احترام پدر مکرمتان شما را نگهداشته ام ! و گرنه دیر زمانی بود که به هوا پروازتان داده بودم! ..... جوابش دادم : برای بنده مایه مباهات است که جناب رئیس تصور می فرمایند پرواز در هوا هم از عهده چاکر بر می آید .و این قدر بود که به گوشم خورد : این آقا را بیندازید بیرون .. دیگر حوصله ام را سربرد !
پس از دو روز اخراج شدم !
داستان "زندگی من " اثر آنتون چخوف اینجوری شروع میشه !
برچسب:
نویسنده: sara
تاريخ: دوشنبه
8 مهر
1392 ساعت: 19:33