سیرۀ رسولxadخدا(ص) در محبت به کودکان به حدی بود که علاوه بر همxadبازی شدن با آنان و نادیده گرفتن موقعیت، با فروتنی به بازی با آنها میxadپرداخت و این در حالی بود که زمان نماز فرا رسیده بود و مردم در انتظار اقامۀ نماز به امامت ایشان بودند. در یکی از روزها که رسولxadخدا(ص) به منظور خواندن نماز جماعت عازم مسجد بودند، در راه به گروهی از کودکان برخوردند که در حال بازی کردن بودند. بچهxadها با دیدن پیامبر(ص) دست از بازی کشیدند و به سوی ایشان رفتند و به پیامبر(ص) گفتند؛ «کن جملی»! شتر من باش. رسولxadخدا(ص) درخواست کودکان را اجابت کردند و مشغول بازی با آنها شدند و این درحالی بود که مردم در مسجد در انتظار ایشان بودند.
بلال که در مسجد همراه مردم منتظر ورود رسولxadخدا(ص) بود، با مشاهدۀ تاخیر پیامبر(ص) به سمت خانه ایشان حرکت کرد. او در راه به رسولxadخدا(ص) رسید و با دیدن صحنۀ بازی کردن ایشان با کودکان خواست تا بچهxadها را از اطراف ایشان دور کند؛ اما رسولxadخدا(ص) مانع شدند و فرمودند: برای من دیر شدن زمان اقامۀ نماز از ناراحتی کودکان بهتر است. سپس از بلال خواستند تا به خانۀ ایشان برود و برای کودکان چیزی تهیه نماید تا به این ترتیب بچهxadها حضرت را رها کنند. بلال رفت و از منزل پیامبر(ص) تعدادی گردو پیدا کرد و به محضر ایشان بازگشت. رسولxadخدا(ص) گردوها را از بلال گرفتند و به بچهxadها فرمودند: آیا شتران خود را به این گردوها میxadفروشید؟ کودکان نیز با دیدن گردوها، آنها را از دست پیامبر گرفتند و ایشان را رها کردند.[1]
لطفا نظرات و نتیجه گیری خود را در مورد این روایت بیان نمایید .
---------------------------------------
1- عوفی، سديد الدين محمد ؛ جوامع الحکايات و لوامع الروايات، تهران، نشر ابن سينا 1340ه.ش چاپ اول؛ باب دوم از قسم دوم، ص30.
برچسب:
نویسنده: sara