خرید بک لینک

دیشب اصلا نتونستم بخوابم

الانم حالم خیلی بده

دیروز صبح رفتیم خونه بابا بزرگش اینا

اولش یه کم شوخی شوخی گفت میخوام تو رو بذارم اونجا خودم برم جایی

یه تیپ باحال هم زد

منم گفتم من نمیام بعد گفت شوخی کردم

بیا بریم

رفتیم تا بعد از ظهر خوب بود جایی نرفت

با خالش اینا یه فیلم دیدیم قشنگ و خنده دار بود

ساعت ۴ ونیم اینا بود که بلند شد گفت میخوام برم تا سر کوچه

پیش پسر خالم و بیام

گفتم نمیخواد بری با خنده گفت زود میام و رفت

یه کم حالم بد شد اما گفتم اشکال نداره بذار بره

رفت منم با دختر خالش نشستم بهش املا زبان گفتم

یه ساعتی شد دیدم نیومد اس دادم کجایی

اما به دستش نرسید

زنگ زدم دیدم گوشیش خاموشه

یعنی اون لحظه دلم میخواست بمیرم دنیا رو

سرم خراب شد یعنی کجا رفته بود

چرا گوشیش خاموش بود

میدونستم شارژ داره

پس حتما یه جایی بود

زنگ زدم پسر خالش گفت پیش من نیست

دیگه حالم بدتر شد

تا اومد دیگه دیوونه داشتم میشدم دیگه حتی جلو

خالش اینا هم نتونستم جلو خودم و بگیرم کلی گریه کردم

وقتی اومد شروع کردم دادو بیداد

اونم با خنده که پارک بودم

خلاصه تا شب کلی بحث کردیم

اصلا نمیتونستم باور کنم با کسی نبوده

دارم دیوونه میشم

میترسم باز بهم دروغ و کلک بزنه

حالا که اونکاری که میخواست و کردم

داره کم کم کارای گذشته رو شروع میکنه

نمیخوام زیاد گیر بدم اما انگار نمیتونم

کاراش رو اعصابمه

اه اه خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا من نمیمیرم تا راحت شم


برچسب: نویسنده: sara تاريخ: شنبه 20 مهر 1392 ساعت: 12:17

صفحه بندی