دستاشو مشت کرده بود...
پرسیدم توی مشتت چیه؟
گفت:خودت نگاه کن!!!
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...توی دستاش چیزی نبود!
گفتم:چیزی نیست که
دستامو که توی دستاش بود فشرد و گفت:نبود ولی حالا هست...
برچسب: نویسنده: sara تاريخ: پنجشنبه 18 مهر 1392 ساعت: 20:14