خرید بک لینک
اقا خبر دادن که خانوادش رفتن مسافرت و قراره ماشینو ببره برای چکاب منم گفتم زودتر خبر میدادی که مادرت از اینکه من به دیدینش نرفتم ناراحته و گله کرده و بهش گفتم که به دلم وعده داده بودم که امروز میبینمت و برات هدیه خوشمزه خریده بودم و اقا هم عصبانی شد که تقصیر من چیه منم همه کارهام مونده و گرفتارم.

خیلی ناراحت شدم چون هم مهمونی کنسل شد و هم مادر شوهری بیشتر دلخور شد و هم من نتونستم اقا را ببینم و باهاش حرف بزنم.دیگه همینطور اشکام میریخت و طبق معمول از اقا دلخور شدم که یاد نصیحت های دوستان وبلاگی افتادم.

و براش اس زدم:میدونم کار داری میدونم خیلی گرفتاری اما بهت گفتم تا بدونی چقدر دلتنگتم.

اقا: منم همینطور سعی میکنم کارای عقب افتادمو سریع انجام بدم که ان شا الله فردا ظهر یا شب بیام بیام خونتون.

من: ممنون عزیزم خیلی بخودت فشار نیار چون سلامتیت خیلی برام مهمه. کارهاتو زود انجام بده و بیا پیشم.منتظرم.

بعد از مدتها اقا به طور نامحسوس و غیر مستقیم گفت که دلش برا من تنگ شده و من از خوشحالی تو رفتم اسمونها .

دوستان بسیار متشکرم بسیار ممنونم اجرکم عندالله که منو راهنمایی کردین.

ساعت ده هم ازش پرسیدم که برای ناهار منتظرت باشم یا شام که گفت ان شا الله شام بهش گفتم که باشه حاج اقا فقط از عصر بیا که من ببینمت.تازه عصرانه برات تارت با شکلات داغ تدارک دیدم مواظب خودت باش.شب بخیر عشق من که گفت به به شب بخیر.


برچسب: نویسنده: sara تاريخ: شنبه 13 مهر 1392 ساعت: 12:59

صفحه بندی