شر شر باران که میزند باز دلم لیز میخورد!!!
كاش مي توانستم در زير باران با تو قدم بر دارم
وبرگ ریزان پاییز را با خش خش برگهایش به دست خاطره بسپارم
نمیدانم نیمه شبهاترانه چشمانت را کدامین شب بو در گوشه چشمش به نظاره
نشسته ؟؟!!
میخواهم آنقدر نگاهت كنم تا مهتاب هم از رو برود …
لعنت بر پاییز که تمام علفزارهای احساسم را
با شیهه ی اسبی سفید به دست زردی پاییز می سپارد ...
كاش مي توانستم بوی خوش شب بوهارا درزیر باران احساست تجربه کنم
كاش مي توانستم در این روزهای بی بارانی نیمه شب ها ٬
از گوشه چشمت ترانه زیبای مهربانی را بچشم
و گوس بسپارم به صداي خوش و جان فزايي كه از حافظ و سعدي و مولانا مي گويی!!…
کاش ...
برچسب:
نویسنده: sara