خرید بک لینک
پسری چند روزیه یه جورایی شده.مثلا درست و حسابی نمیخوابه و اگه هم بخوابه همه اش نق میزنه ، آب دهنش آویزونه همه اش ، به نسبت قبلا هم بیرون رویش بیشتر شده.گاهی هم فکر میکنم کمی تب داره که مامان میگه تب نیست و چون اون مواقعی که من این احساس رو میکنم پسری خوابه ، مامان میگه بخاطر اینه که زیر پتوئه دمای بدنش رفته بالا.شیرخوردنش اما هنوز همونه.ممکنه علایم در آوردن دندان باشه؟ آیا؟

شدیدا علاقمند شدم به آشپزی.البته قبلا هم خیلی دوست داشتم اما الان یه جورای دیگه است.جوری که توی خونه فقط خودم آشپزی میکنم و بس!نمیذارم مامانم هیچی بپزه.استعداد هم که قدرت خدا ... هی روز به روز شکوفاتر میشه..امروز هوس کردم کیکی ، شیرینی ، چیزی بپزم.مواد لازم رو نداشتیم.مهم تر از همه آردش موجود نبود.خواستم برم بخرم که نشد.یعنی تا برادرا هستن خودشون میرن خرید و من نمیرم.به داداش کوچیکه گفتم خودشو زد کوچه چپکی.داداش بزرگه هم مشهوره توی خرید اضافی کردن.یعنی چند وقت یه بار که میریم یه فروشگاه و خرید چند ماهه مون رو انجام میدیم ، حداقل این داداشه ۵۰ تومن خوراکی های جورواجور از انواع سوسیس و کالباس گرفته تا پفک و چیپس و کیک و اینا رو جمع میکنه میریزه توی سبد خانوار.خودش هم میگه منو اول سیرم کنین بعد ببرین خرید...ولی ما فکر میکنیم این دفعه فرق داره.حالا اگه بخوره هم به قول بهار انی وی...نمیخورتشون.اینقدر میمونن و میمونن و میمونن تا بچه یه کسی بیاد خونه مون و ما هم بدیم میل بنمایه.میخواستم چی بگم چی شد...به داداش بزرگه هم که گفتم برو اینچیزا رو بخر گفت من گرسنمه ...دیگه خود دانی.میخوای برم میخوای نرم.خلاصه که حس و حال کیک پزیدن از سرمون پرید.یهو به سرم زد برم سراغ کامواهای رنگارنگم و بساط بافتنی رو پهن کنم وسط خونه مامان اینا که یادم افتاد به دو تا دستهای شهید شده ام!بله...بنده از ناحیه هر دو دست از کار افتادم.بس که این وروجک میگه منو بغل کن.عادت کرده و بغلی شده.بعد مثلا من دارم آشپزی میکنم ونگ و ونگ و ونگ که بغلش کنم.هر چی هم سرش رو میخوام با یه چیز دیگه گرم کنم نمیشه.تلویزیون باشه خوب نگاه میکنه.ولی من دوست ندارم از همین حالا تلویزیون ببینه.برای چشماش خوب نیست. و ایضا برای خیلی چیزای دیگه.خلاصه که حس بافندگیم هم پرید.حیف.چه ایده هایی من داشتم و در نط.فه خفه شدن!خلاصه که اونم پر...مامانم رفت پیاده روی.اینقدر دلم خواست.ولی نمیشه.اون مسیری که میخواست بره شلوغ بود و نمیشد کالسکه برد.پنجشنبه هم هست دیگه واویلا...

عطف به پاراگراف آخر پست قبل... نمیدونم این اتفاقایی که دور و برم میفته رو چه جوری هضم کنم.برای یکی از نزدیکانمون یه مشکل خانوادگی پیش اومده که هیچ جوره قابل حل شدن نیست.چند ساله درگیر هستن و الان دیگه رسیدن نقطه آخر.مامان چند بار پا در میانی کرد که برگشتن سر زندگیشون ولی این بار دیگه کار به جاهایی کشیده که نمیشه جمعش کرد.نمیدونم.هر دوطرف مقصر هستن.ولی یاد خاطرات خوب کوچیکیهام که میفتم خیلی دلم میسوزه.فکر نکنین زوج جوان هستنا... نه... قبل بابا و مامان من ازدواج کردن ولی حالا رسیدن به جایی که...چه روزهای خوبی بودن و دیگه نیستن...خدایا به خاطر همه چیز شکرت.خودت یه جوری ختم به خیرش کن.حتی اگه این ختم به خیر شدن در جداییشون باشه.هی...

امشب عروسی یکی از همبازیهامه.اینقدر خوشگل بود از همون کوچیکی که حد نداشت.هنوز هم هست.روز نیمه شعبان عقدشون بود.برامون کارت هم فرستاده بودن.از چند روز قبلش داشتم با خودم کل کل میکردم که برم یا نه که پسری با اودنش نذاشت.حالا امشب عروسیشه.خیلی دوست داشتم برم.فامیل نزدیک هم هست و خیلی با هم جوریم.اما یه جورایی درگیری اون خانواده پاراگراف بالا ،حالمون رو گرفته.منم بهانه نرفتنم رو اینبار این گذاشتم که شوشو نیست.خونه شون به خونه مون نزدیکه.چند روز دیگه با مامان میریم دیدنش و کادوش رو هم اونوقت میدم.

یه وقتایی باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدم و ازدواج کردم و بچه هم دارم حتی...چقدر زود گذشت.برای شما هم همینجوریه؟وقتی بهم میگن مامان ... یه جوری میشم.با خودم میگم یعنی من مامان هستم؟چه جالب.


برچسب: نویسنده: sara تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 20:47

صفحه بندی