خرید بک لینک
امشب که اومدم خونه خواهرم بسته ای که پستچی آورده بود رو بهم داد؛ اول شوکه شدم بد اما اینقد خوشحال شدم که نمی دونستم چیکار کنم...

بالاخره به یکی از آرزوهام رسیده بودم!!

اونم موقعی که که بعد از ماه ها انتظار که از ثبت نامم گذشته بود

درست زمانی که نا امید شده بودم و حتی ثبت نامم هم یادم رفته بود آخرش کارتم به دستم رسید و امشب این آرزوم برآورده شد و به یکی از آرزوها همیشگیم رسیدم :)

اینم کارتم...


مایلم اعضای بدنم را در زمان مرگم اهدا کنم،

باشد که ادامه زندگی اجزای وجودم نجات بش زندگی دیگری باشد...


خدایا حالا ما که کاری نداریم و آخرش همه مون یه روز می میریم

بیا و مردونگی کن ما رو جوری ببر که این اعضا رو الکی نبریم زیر خاک مورچه ها و حلزونل و کفشدوزکا پارتی بگیرن واسه خودشون

تازه من قلقلکم میشه اینا رو بدنم راه برن...

البته خدا جونی اینم بگم یه وقت جوگیر نشی همین حالا تو اوج جوونی بزنی ناکارمون کنی هنو دوس دارم زندگی کنم بذا هروقت خودم بهت گفتم؛ بااااااااش؟؟؟


برچسب: نویسنده: sara تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 16:30

صفحه بندی